I am 4282 Days

 

18/12/2008

تولد درســـا

چه زود گذشت، دو سال از زمانی که ما پدر و مادر فرشته ای از بهشت آمده شدیم.
28 صفر بود که مامان شهلا مثل هر سال داشت نذر شعله زردش رو می پخت . البته امسال خونه عمو علی برنامه گذاشته بودن. آخه مدتی بود بابا رضا و مامان شهلا اومده بودن لندن به ما سر بزنن. روز قبلش هم بابا هادی از مرکز اسلامی ديگ و قابلمه آورده بود و ما هم در تدارکات پخت و پز، کمک مامان شهلا می کردیم. صدای روضه مداح از اطاق مجاور می آمد و مثل هميشه بابا رضا داشت عکس می گرفت و فيلمبرداری می کرد. همه چيز داشت به خوبی و خوشی پيش می رفت.

مديـــنه شهر پيغمبر....."چقدر قشنگ می خونه منصور ارضی. واقعا آدم رو از خود بی خود می کنه". من که تو حال و هوای لذايذ معنوی خودم بودم و گویی تو این دنیا نبودم، يک لحظه احساسی در دلم کردم. البته مدتی بود اين احساس رو داشتم، اما از اونجا که در اون لحظه نگرانی خاصی به من دست داده بود، بی درنگ به طرف بابا رفتم و از او خواستم برای رفع ابهام يه تست بارداری بگیریم.

*******

نوار تست رو از مغازه موريسون واقع در منطقه ساتن خریدیم. به بابا گفتم قبل از اینکه برگردیم خانه عمو علی و برای رفع نگرانی، بهتره اول بريم خانه و تست را انجام دهیم. بابا هم سریع ماشین را روشن کرد و به سرعت به سمت خانه رفتیم. صدای تپش قلبم را می شنیدم که بی صبرانه می تپید و بابا با سرعت به سمت خانه می راند.

لحظه تست فرا رسيد.................. وقتی خط مثبت بر روی نوار تست نمايان گرديد و نشانه حيات تو را تاييد کرد، سرم گيج رفت. توقع چنين خبری رو در اون شرايط نداشتم. نمی دونستم چی باید بگم و چی کار کنم. احساس چند روز قبل،  امروز مبدل به حیات تو شده بود. بابا هم وقتی شنید مات و مبهوت مونده بود. هر دو درمونده از فکر چاره به خونه عمو علی برگشتیم.

*******

گرچه اولش باور وجودت برایم خیلی سخت بود  اما با گذشت چند روز خداوند آنچنان مهری از بودنت در دلم کاشت که حتی لحظه ای حاضر نبودم به تو فکر نکنم. تو تبلور قدرت خدا در درون من بودی.

دوران بارداری نسبتآ بدی نداشتم و با تمام پستی و بلندی هایش، سفری بود که به مشیت الهی و در کمال نظم صورت گرفت.
سوم آذر ماه بود که به وعده دکتر ها هر لحظه امکان تولدت بود. دو روز بعد یعنی 5 آذر در بیمارستان سنت هلير در ساعت 12:04 دقیقه نیمه شب متولد شدی.
همه فرزندان برای والدینشان هدیه ای هستند از طرف پروردگار، اما بعد از نه ماه در آن چند روزی که در بیمارستان منتظر آمدنت بودم متوجه شدم تو هدیه ای ویژه از طرف خدا برای ما هستی. در حقيقت تقارن روز تولد تو برای من معجزه بود، گویی من متولد شدن خودم را لحظه به لحظه میدیدم. همان هوای سرد و بارانی که از مامان فريبا شنیده بودم، همان دردها ... وهمان دوشنبه روزی که متولد شده بودم و تو دقیقآ در همان روز و با گذشت 22 سال و چرخش زمین و آسمان در روز دوشنبه 5 آذر متولد شدی و هیچ کس به جز خدایت نمیتوانست چنین نظمی را بر پا کند.
ما هم نام درسا را برایت انتخاب کردیم و امید داریم که مانند نامت انسانی همیشه زلال و پاک همچون در باشی.
و حالا بعد از گذشت دو سال میفهمم که خداوند نعمت را بر ما تمام کرد.

 

 

 

 

 

Copyright © Dorsa Naderi

All Rights Reserved