I am 4374 Days
 

 

09/09/09

سفر تابستانی

 

 

سفر تابستان امسال هم اومد و گذشت. جای همه خالی بود. امسال خلاف سالهای گذتشه مامان شهلا و بابا رضا ایران نبودند و رفته بودند پيش عمه مریم و واسه همین خیلی جاشون خالی بود. واسه همین ما، یعنی من و مامان و بابا مستقیم رفتیم قم، و بيشتر پيش مامان فریبا و بابا محسن بودیم. اینکه میگم بیشتر آخه یه موقه هایی باید میرفتیم تهران، چون مامانم رو باید آقای دکتر میدید. ولی خیلی کوتاه بود و دوباره برمی گشتیم.

البته یه اتفاق جالبی که امسال افتاد این بود که مامان و بابا نگفته بودن که ما داریم میایم ایران، واسه همین وقتی رسیدیم قم، همه شوکه شده بودن. منم که به گفتۀ خیلی ها بزرگتر شده بودم، تا رسیدم واسه همه یه اسم گذاشتم تا راحت تر ارتباط برقرار کنم. مثلا به بابا محسن میگفتم: بابی... به مامان فریبا میگفتم: مامی... به دایی پیمان میگفتم :میمان و به خاله پونه هم میگفتم:دیدی... که به قول بابا هر وقت می گتم دیدی میگفت شتر دیدی ندیدی.

 

امسال حضور تحسین یعنی دختر عموی بابام و دختر خالۀ مامانم برام رنگین تر و پر معناتر بود. اون خیلی دختر خوب و آروميه و من از این حسن رفتارش گاهی سوء استفاده می کردم و قلدری هایی که از بچه اینگلیسیا یادگرفته بودم سرش در میاوردم ولی اون همیشه می گفت... اشکالی نداره... درسا کووووچوووولوووه.

اما زود گذشت و من و مامان و بابا دوباره تنها شدیم. ای کاش می شد همیشه همه با هم بودن، آخه من اینجا هم بازی ای ندارم. ای کاش تحسین اینجا بود و با هم همش بازی می کردیم.

 

خلاصه از بابایی قول گرفتم که اگه دختر خوبی باشم زودی ببرتم ایران و برم با همه بازی کنم. 

البته امسال اتفاقای زیادی افتاد و جا های زیادی رفتیم ولی خب من کوچولو هستم و خسته شدم. واسه همین بقیه رو به عکسا میسپرم که گویای وقایع هستند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Copyright © Dorsa Naderi

All Rights Reserved