I am 4197 Days
 

 

06/2/10

غیبت کبری!!

 

 

 

سلام. یه سلام طولانی برای این غیبت طولانیمون!!

اینبار خودم هم دلم برای اینجا تنگ شده بود و دنبال موقعیت بودم تا بتونم شیرین کاریها و شیطونیهای جدید درسا رو ثبت کنم. آخرین بار اونجا بودیم که ما رفتیم ایران.....ایندفعه از رفتنمون به هیچ کس خبر نداده بودیم وهمه غافلگیرشدن!

خلاصه راه افتادیم و درسا خانمی هم در تمام طول پرواز حسابی سنگ تموم گذاشت و جونی از من و بابا گرفت وتا اونجایی که می تونست شیطونی کرد و حتی یک لحظه هم ننشست ویک سره راه می رفت و با مسافرا خوش و بِش می کرد....

همه از دیدنمون خوشحال شدن و در واقع هر کسی از اقوام که می دیدمون حسابی جا می خورد. دوباره دیدارها تازه شد وبا اینکه سه ماه پیش فامیل رو دیده بودیم، اما وقتی درسا رو می دیدن میگفتن خیلی بزرگ شده و قیافش عوض شده...

همه چیزِ ایران یه جور دیگه هستش! مخصوصآ محرم. وقتی به خیابون نگاه میکنی کلی پرچم های سیاه میبینی و گهگاهی هم صدای روضه خوانی به گوشت میرسه.حتی بوی محرم رو میشه استشمام کرد. دیگه لازم نیست از روی تقویم بفهمی که اِ محرم شده!!

توی این ماه عزیز امام رضا طلبید که دوباره بریم پابوسش. بابا رضا ترتیب یه سفر سه روزه به مشهد رو داد و به طور اتفاقی همگی رفتیم به هتل درسا!! برامون جالب بود که اسم هتلِ محل اقامتمون درسا بود و حتی چند تا از کارکنان هتل وقتی اسم درسا خانم رو فهمیدن، مرتب دنبالش بودن تا ازش عکس بگیرن. يکي از روز ها هم با سرويس هتل رفتيم طرقبه و حسابی درسا خانوم آتيش سوزوند. با حضور درسا و پانیذ کوچولو حسابی خوش گذشت و واقعآ جای عمه مریم هم خالی بود.

از سالی که به لندن اومده بودم همیشه روز تاسوعا خیلی دلم می گرفت و هوای ایران تو سرم بود، چون از موقعی که خیلی کوچیک بودم بابا محسن و مامان فریبا برای سلامتیه خونواده نذری داشتن و با اومدن بابا هادی و به دنیا اومدن درسا به نذرشون هم اضافه شد. امسال ما هم قم بودیم و توی مراسم شرکت کردیم ودرسا هم حسابی با تحسین و دیدی بازی کرد.

روز عاشورا هم برگشتیم تهران، چون مامان شهلا هم نذریه شوله زرد داشت(از بعد از به دنیا اومدن درسا روز عاشورا شله زرد درست میکنن). امسال درسا خانم خودش خیلی کمک کرد، مخصوصآ توی پاک کردن بادام. اون روز بابا رضا اقامه نماز جماعت روز عاشورا رو بر عهده گرفت و درسا کوچولو هم پشت سر بابا رضا، توی صف نمازگزاران نماز خوند.

مدتی هم من و درسا، بدون حضور بابا(که جاش خالی بود) قم بودیم و توی این مدت درسا خیلی با مامی، بابی، میمان دایی و دیدی عیاق شده بود و حسابی بهشون عادت کرده بود  هر کاری هم دلش می خواست انجام می داد و هیچکس هیچی بهش نمی گفت. با خاله پونه هم خیلی دوست شده بود و حتی از دفعه قبل جای همه لوازم دیدی رو یادش بود و همه اونا رو روزی صد بار زیر و رو می کرد. فقط ایندفعه ما بد موقعی رفته بودیم ایران، دقیقآ موقع امتحان ها. درسا هم اصلآ نمی ذاشت پونه درساشو بخونه و یه موقعی هم که ما سر درسا رو گرم می کردیم خودِ خاله پونه دلش پیش ما بود و بازم نمی تونست درس بخونه! دایی پیمان و بابی هم مسءول خرید بستنی(اِنا) و شیر کاکائو بودن. اونم روزی سه، چهار نوبت!!!

تا اونجایی که زمان بهمون اجازه داد به فامیل سر زدیم و دست همشون هم درد نکنه. خونه عمو عبد الرضا، دعوت خاله صفا در رستوران، عمه فرزانه و خلاصه همه و همه رفتیم.

روزها تند تند گذشتن و روز رفتن رسید و دلِ مامانی هم پر غم شد. فرق نداره هر چقدر هم که زود به زود بری ایران ، بازم موقع برگشتن دلت می کیره....اینبار از بابا محسن و مامان فریبا خواستیم که نیان فرودگاه که من راحتتر بتونم برم و درسا هم بهانه نگیره...اونا هم قبول کردن، چون ما تنها نبودیم و بابا رضا و مامان شهلا هم با ما عازم سفر بودن.

تمام مدت برگشت درسا هم انگار دلش گرفته بود و یا خواب بود و یا توی بغلم نشسته بود و گهگاهی هم سراغ مامی رو می گرفت.

وقتی رسیدیم برف قشنگی روی زمین نشسته بود و هوا خیلی سرد بود.درسا هم برف رو نشون می داد و می گفت بَف.

موقع باز کردن چمدونها یه سری چیزای کوچولو( کتاب،عروسک،نوار قصه،گُل سرو...)پیدا کردم که گوشه های چمدون جاسازی شده بود ، که کار خاله پونه بود...دستت درد نکنه!

توی این چهار هفته ایی که برگشتیم درسا خیلی چیزایی که از ایران یادشه با زبون خودش میگه و از اونا یاد میکنه.

روزهای اول برگشتن به مهد هم یه کمی سخت گذشت که خدا رو شکر الان دوباره صبح ها با ذوق میره پیش دوستاش.

درسا جونم ،

      18 دسامبر هم یک سال ازثبت خاطراتت گذشت و مامان نتونست اون روز یک ساله شدن سایتت رو بهت تبریک بگه. مامان یادش بود ، اما فرصتی پیدا نکرد. از روزی هم که برگشتیم مرتب درگیر امتحاناتم بودم و اصلآ وقت خالی پیدا نمی کردم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Copyright © Dorsa Naderi

All Rights Reserved