I am 4347 Days
 

 

 

23/03/2011

   فروردین 1390

 

سلام.   

بازم چشم رو هم گذاشتیم و روزهامون مثل برق و باد گذشت.

حدود پنج هفته پیش خیلی سریع برنامه رفتن به ایرانمون جور شد.(البته دست بابا درد نکنه!) ایندفعه هم به کسی خبر ندادیم تا حسابی هم به خودمون و هم به بقیه بچسبه. روز حرکت بابا رضا و مامان شهلا همراهیمون کردن و تا فرودگاه همراهمون اومدن..درسا از دم در خونه دنبال هواپیما میگشت و مرتب میگفت ایرپلین کجاست، من میخوام برم تهران!

خلاصه سوار شدیم و تمام طول راه می پرسید خونه بابا محسن اینجاست؟ اونجاست؟ پس کی میرسیم...

لحظه ورودمون که خاله پونه در رو باز کرد یه جورایی غیر قابل توصیفه و جالب قضیه این جا بود که ما دقیقا 21 فروردین روز تولد مامی رسیدیم و شب هم مراسم تولد با حضور درسا خانم اجرا شد...به گفته مامی این بهترین تولدی بود که می تونست داشته باشه.

بازم طبق روال گذشته تقریبا همه دوست و اشناها رو دیدیم و جای همه خالی خوش گذشت.

چند روز بعدش مامی و بابا محسن یه تولد حسابی برای درسا گرفتن( چون توی این چهار تا تولد درسا هیچ وقت جضور نداشتن)، مامی حسابی توی زحمت افتاد و واقعا که سنگ تموم گذاشت .شب قبل از تولد بابا و دایی پیمان تمام خونه رو تزئین کردن و درسا صبح که از خواب بیدار شده بود ذوقی کرده بود که نگو...روز تولد هم که مهمومها اومدن اصلا بچم باورش نمی شد این همه مهمون برای تولد ش اومدن، خلاصه خیلی خیلی بهش خوش گذشت و از اون مهمتر اونقدر کادو براش اورده بودن که از خوشحالی نمی دونست چیکار بکنه!!!

توی این مدتی که ایران بودیم درسا زده بود توی خط شیر کاکائو و آب پرتقال و مصرفش عجیب بالا بود. بابا محسن هم براش جعبه های بزرگ اب میوه میگرفت ، تا خانم کیفشون کور نشه و دایی پیمان هم مسئول تهیه روزانه شیر کاکائو و بستنیه خانم بود!!

چند روزی هم  برنامه سفر داشتیم. حدود چهار روز رفتیم به دهکده زیبای وسف....اونجا دیگه واقعا جای همه خالی بود و عجیب آرامشی داشت. البته خانواده عمو رضا هم با ما همراه بودن که بچه ها حسابی بهشون خوش گذشت.( مخصوصا درسا و تحسین که یه دل سیر بازی کردن). از اونجا تعریف کردن اصلا کافی نیست و حتما باید یک بار برید و امتحان کنید. یه دهکده کوچیک و زیبا ، دقیقا در دامنه کوه های اطراف.

بازم روزهای خوش دور هم بودنمون گذشت وموقع برگشتن رسید. بابا رضا و مامان شهلا هم با یه دسته گل اومده بودن استقبالمون و برای ناهار رفتیم خونشون.

در طول سفرمون به ایران، کلی اتفاقات  می افته، درسا انگار که کلی بزرگ ترمیشه و کارهای جالبی میکنه، خیلی جاها میریم و کلی برنامه داریم که همش سعی میکنم توی ذهنم بسپارم که جزو خاطرات درسا اینجا نگه دارم، ولی نمی دونم چرا هیچ وقت نمی تونم یه متن طولانی با تمام جزئیات بنویسم...شاید برای اینکه وقتی بر میگردیم هم من ، هم درسا خیلی دلتنگیم .مخصوصا این بار که درسا خیلی وابسته شده بود. بعد از ظهر که رسیدیم اونقدر مظلومانه گریه می کرد و التماس می کرد بریم پیش مامی و تا زنگ نزدم آروم نمیشد و بعد از اینکه کلی پشت تلفن گریه کرد و بعد با همه به ترتیب حرف زد یه کم حالش بهتر شد و خوابید. چند روز اول هم  خیلی گریه می کرد و همش میگفت بریم خونه بابا محسن و شب ها که بابا می اومد خونه میگفت بابا بلیط گرفتی؟

ولی خوب دیگه کم کم آروم شد و به تماس های تلفنی رضایت میده و هر روز با تعریف کردن خاطراتی که توی ذهنش هست آرامش میگیره...

روز مادر رو هم تبریک میگم، امیدوارم که سایه همه مادر های دنیا بر سر فرزندانشون باشه...

 

درسا + زینب کوچولو

درسا+شایان

اینم قسمتی از شام تولد!

.

درسا، امیر حسین، پارسا، طاها، مهدی

درسا، تحسین، پارسا

آش توی هوای سرد وسف( جای همه خالی بود)!

 

.

 

 

 

 

Copyright © Dorsa Naderi

All Rights Reserved