I am 4347 Days

 

 

تاريخ: 2011/05/24

نام فرستنده: خاله پونه

يادداشت: سلام درسا جونم خوبی دلم برات خیلی تنگ شده راستش بخوای دوباره شما مارو سورپرایز کردید وما خیلی خوشحال شدیم جریان از این قرار بود که اون روز من از مدرسه اومده بودم وخیلی خسته بودم تا حدی که حتی حاضر به خوردن ناهار هم نشدم رفتم وخوابیدم مامی هم خواب بود که یک دفعه یکی زنگ در رو زد درو باز کردم گفتم حتما دایی پیمانه ولی چمدون جلوی در دیدم ومامانتو نمیدونم چرا ولی در اون موقع تنها کاری که کردم جیغ زدم وبعد رفتم به مامی بگم ولی توی اتاق دای پیمان افتادم تا حالا همچین حسی بهم دست نداده بود فکر میکردم که دارم خواب می بینم . وقتی تو با دایی پیمان اومدی بالا وامدی توی بغلم چشمام تار بود ولی واقعا شما دوباره ما را غا فلگیر کرده بودید. درسا جونم ولی من توی اون لحظه به یک چیز دیگری هم فکر کردم اونم این که تو دوباره از پیشم می ری . ولی به هر حال خیلی خوب بود. لطفا از این سورپرایز ها باز هم بکنید چون جات خیلی خالیه...................

 

Add comment

Copyright © Dorsa Naderi

All Rights Reserved